X
تبلیغات
علیرضا نوشت

علیرضا نوشت

مهم نیست که کجا باشی،مهم اینه که کی باشی

نصف شب دیشب گوشیم  زنگ خورد و  زنگ خورد /چشام باز که نمیشد هیچ دستم رو چرخوندم گوشیه رو پیدا کنم حالا پیدا میشد مگر /یک زنگ نکره ای هم داره که نگو/ از ترس اینکه همسایه محترم مونا خانم بیدار نشند و نغ و نوغ نکنن (دیوار خونه ی ما مث کاغذ نازکه نه بهتره بگم مقوا گذاشتند وگرنه دیوار که اینطوری ها نمیشه طرف گلاب به روتون میرود دستشوئی ،بقیه اش را نمیگم فقط انگار دستشوئی ها ش اکو داره کار این بساز بندازا که از این بهتر نمیشه میشه؟)/به هر زحمتی بود پیداش کردم گوشیمو میگم تصور کنید اونطرف خط ساعت سه نصف شبه میپرسم کیه ؟یکی با لهجه ی عجیب و غریب میگه عبدالایی؟ گفتم اشتباه گرفتی آقا/باز سه دقیقه بعد گوشیه زنگ میزنه و همون لهجه میگه  عبدوالائی/ میگم نه جناب عبدولا نیستم /میگه خود تی عبدولائی/ میگم به کی و کی قسم من هیچ دولادولا ئی نیستم ولم کن نصف شبی/و این عمل سه بار تکرار شد تا اینکه گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم/صب که رفتم شرکت دیدم بچه ها دارن میخندن/تا منو دیدن نیششون رفته بنا گوششون/بعد بی مزه این آرشه اومده جلو با هر هر و کر کر میخنده و میگه /عبدولائی...؟

دوس داشتم بکوبم تو اون مخ نشسته اش .

پ.ن:نکته اخلاقی :(ما هم بلدیم اخلاقی جات بگیما :از شوخی بیجا اونم نصف شبا بپر هیزین کار دستتون میده ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

کله ش خرابه!!!هنگ هنگه!!!هنگولیده!!بکشیش کاری را که بخواد نکنه نمیکنه!!با مته هم تو مخش حرف نمیره !!کم حرف شده!!.نمینویسه!!!نمینویسه!!سر ساعت پنج گازشو میگیره میره!!از دست رفت!!اینفرمی نبود بچه!!!

به کسی نگید گنده دماغ شده،خفن!!!گیر میده نا فرم!!تابلوئه دارم از کی میگم!!!

-زیر نوشت:پیغامت را بهش گفتم!!نوبت توئه که بگی چرا متنفری !! هوم؟!!،میخوام بدونم؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

یک عادت بد داشتم از کودکی.ته خودکار ها رو میخوردم.هنوز همین عادت هست.بعضی عادتها با زمان از بین نمیرود.عادتهای خوب هم خیلی هست مثلا عادت کرده ام تو را یادم نرود.به نظر تو میرود؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

نکته اول:یزید ! تو محل ما آفتابی نشو .خونتو میریزن !

نکته دوم:حالا مانده ایم کدام یکی بریم.هیات پائینی یا هیات بالائی.هر کدام را برویم برو بچ آن یکی را شاکی کرده ایم!

نکته سوم:به  فکر این هستم که برای این الم ها یک چرخ درست کنم که الم کش ها راحت تر باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

ماشین مسعود که اتفاقا امروز من گرفته بودم !!وسط خیابان ولیعصر پائینتر از عباس آباد روبروی مخابرات پنچر شد!ساعت  دو و نیم بعد از ظهر !!زیر همان باران شدیده!!بخشکی شانس!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

ماموریت رفته بودم.به لطف آقا مسعود به قزوین!!.اونهم با یکدستگاه اتوبوس از ترمینال غرب!!فکرشو هم نکنید .با ترس و لرز پیاده شدم.ساعت نه و نیم صبح رسیدم قزوین بلافاصله تاکسی گرفتم بروم محل کار که چشمم به یک مغازه افتاد که روی شیشه اش با برچسب درشت نوشته بود عدسی با نان بربری داغ!!جایتان خالی خوردیم کاسه ای ۵۰۰ تومان.سر راه از میدان غریب کش هم رد شدم!!از راننده پرسیدم آقا چرا اسم اینجا این است؟.راننده با خنده جواب داد که ///غریبی داداش؟؟////اینجا غریبه ها را به روش خودشون میکشن//.بعدش هم خندید بی نمک بی مزه.رفتنا اتوبوس پر دانشجو بود همه بیشتر هم دختر بودند.که از قضای بد ، یک خانم دختر شصت سال پیش بغل دستی ما شد!!وقتی که نشست فک ما اجالتن کش آمده و به زمین چسبید!!...لب دریا که برویم آفتابه آب یادمون نرود  کلا ،لطفا!!

کلا مسافرته حال داد .توی یک هتل بیست.با شپشها جنگیدن تا صبح!!و صدای خر و پف همسایه اتاق بغلی را تحمل کردن خودش صفا ندارد ،آیا؟

امان از دست مسعود با اون سه نقطه اش و ماموریت هایش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت   توسط علیرضا صولتی  | 

مگه من( گ.و.س.ف.ن.د.م) یعنی میگید من نمیفهمم.یعنی تصور میکنید من احساس ندارم.دلم براتون تنگ نمیشود؟من برگشتم.اول از همه گوجه ها رو بگذارید روی زمین.آفرین پسرها و دختر های خوب !!یعنی میگید علامت تعجب نگذارم؟باشد پاک میکنمشان!!!!

خیلی خوب دست زدن تعطیل!.من آمدم روی سن.دلم برایتون تنگ شده بود.برای تمشک تللللخخخخ که انصافا خیلللییی تلخ بود(به شوخی)!!!برای مانی مسیحا خانم که بهش بد شد.همينجا معذرت.برای اون سه نقطه این شکلیه(...).برای خانم بید قرمز،حالا چرا بید سبز نه نمیدونم .

به من نیامده زن بگیرم.اومدم اینجا تا یک دختر خانم یا یک خانم خوشتیپ با کلاس تحصیلکرده ،با وفا ،مهربون سر زبون دار پیدا کنم .شوخی کردم.به قول مسعود که هی کلاس میگذارد شما خواهر های من هستید!!!خوب بود آیا؟!!!این آیای آخر جمله های استفهامی محصول اختراع خانم مانی مسیحا که پتنتش به نام ایشون ثبت است.

آخ که این مسعود (آقا مسعود )چقدر کلاس میگذاره .ما را هم کشته.

اما از حکایت ما.اند خم یک کوچه ایم.

نامبردگان در بالا را دوست میداریم.اجالتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط علیرضا صولتی  |